تبليغاتX
تنهاگذر










تنهاگذر

تنهاترین گذرگاه یا گذشتن یک تنها یا تنهایی گذشتن یا گذشتن تن ها یا گذرگاه تن ها یا تنها بگذر یا ...






نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 19:8 توسط فرید|





ایام را از شما مبارک باد ، ایام میآیند تا بر شما مبارک باشند ، مبارک شمائید

برگرفته از وبسایت استاد سبزه

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 23:23 توسط فرید|

کوهنوردی که به دور از خانواده و کسان در شرایط سخت ارتفاع با خستگی ،تشنگی ، دردهای مختلف جسمی ، گرما ، سرما ، تنش ها و فشارهای مداوم عصبی با بهمن مرگ آور میجنگد خود را نمی آزارد ، بلکه بدور از زندگی کسالت آور شهری ضمن لذت بردن از مواهب و زیبایی های بی حد ، بکر و دوردست طبیعت و کوهستان ها ، هر لحظه بیشتر به مرز طاقت خود نزدیک میشود و از این طریق خویشتن خویش را در نبردی بی امان می آزماید و آنگاه که از میدان نبرد با خویشتن سربلند بیرون می آید ، خصلت های کوه گونه می یابد : پایدار و بی تزلزل ، سر سخت و شجاع و در عین حال نرم دل و پذیرا ، با طبیعت یکی می شود ، نفس کوهستان را حس می کند. نگاه صخره ها را می یابد. نجوای چشمه ها و گل و گیاه را می فهمد.

با رود ها و دره ها آشنای دیرینه می شود . به کبک و عقاب و ... سلام می دهد، سجده می کند تا گلهای بهاری را ببوید. کوهها را شریک غم و شادی خود می کند. قله ها معبد او می شوند و آنگاه جسم و روحی می یابد چون صخره ها سترگ ، سخت ، استوار و در عین حال به قدری دل نازک که با له کردن گلی غمگین و متاسف می شود.

خوشم اومد و منم گذاشتم اینجا ولی متاسفانه نمیدونم از کجا و که هست.


برچسب‌ها: کوهنوشت
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 13:51 توسط فرید|

سلام

امروز شاید باورتون نشه بعد از چند سال که پی استادی میگشتم که صداشو توی تلوزیون شنیده بودم و میخواستم آثارشو داشته باشم و متاسفانه از اونجایی که صدا و سیما خیلی به اساتید موسیقی بها و اهمیت میده ، حتی اسمشو نمیدونستم که تو نت بگردم. تا امروز که اتفاقی پیدا کردم.

استاد ملک محمد مسعودی خواننده ی چیره ی بختیاری که وقتی گوشه ی دشتستانی می خونه به دل هر پارسی زبان و شاید هر آدمی آتش میکشه. پیشنهاد میکنم آلبوم مندیر ایشون رو دانلود کنید و چه بهتر اگه تونستید اصلشو بخرید و آوازهای دشتستانی ش رو گوش کنید.

اگه به موسیقی اصیل علاقه دارید تو قسمت پیوند های روزانه ۲/۳ تا لینک اضافه کردم که واقعا غنی و به درد بخوره.

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 12:38 توسط فرید|

    دیشب فیلم شجاعدل رو دیدم. قبلا بعضی تیکه هاشو دیده بودم اما نه کامل، ساخته شده به کارگردانی و بازیگری و تهیه کنندگی مل گیبسون در سال 1995 . انقدر این فیلم قوی کار شده بود که واقعاً لقب حماسی ترین فیلم تاریخ سینما رو مستحقه. قسمت آخر فیلم یعنی شکنجه ش منی که از فیلمای احساسی حالم بهم میخوره و همش دنبال ایراد فیلمم میخواستم از گریه بترکم. حقیقتا تاثیر گذار بود.

و چقدر میشد به جامعه زمان ما تعمیمش داد. بعضی سکانس هاش منو یاد رفتار ماموران دولت با مردم خودمون می انداخت و چقدر افسوس میخوردم که چرا ایران ما امروز اینقدر افسون و افسرده شده. ما که به قول خودمون اسطوره ی حماسی کم نداریم هم تو دین هم تو فرهنگ و تاریخ کشورمون. پس چرا اینجوری زندگی میکنیم نمیدونم.

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 23:58 توسط فرید|

سلام به همه ی دوستای خودم
دیروز جمعه با محمد دوست کوهنورد و هم محلی و هم باشگاهیم تصمیم گرفتیم بریم قله ی توچال. شبش سردرد داشتمو و به زور دیگه یه مسکن خوردم و تا تجهیزات جمع کردم ساعت 4:40 محمدو سوار کردمو و حدود 5:15 از میدون مجسمه ی دربند حرکت کردیم ساعت 8 رسیدیم شیرپلا و تا 9:20 صبحونه زدیمو راه افتادیم.راه آبشار فوق العاده خطرناک بود و همینطور زیبا مثل آبشارهای یخ زده و قندیل های فراوون و حسرت من در طول مسیر از نبردن دوربینم.
ساعت 11:20 به جانپناه امیری رسیدیم که تا یخورده قبل سنگسیاه خبری از باد نبود رفتیم تو جانپناه و یه چای زدیم و  تا یه ته بندی کردیم شد 12:15 که رفتیم بالا سر یال دوم باد شدید شروع شد حدود 50 کیلومتردرساعت اما با دمای حدود منفی  20 درجه که من کلاه طوفانمو سرم کردم و یه جا که در آوردم و شالمو جلوی صورتم بستم ، رطوبت نفسم روی شال یخ بست . ولی خب مثل سری قبلی کولاک نبود که واقعا اونجا من نزدیکی مرگو احساس میکردم.

خلاصه 2:30 رسیدیم قله ،محمد یه خورده آخراشو سخت اومد میگفت که دیروزش کارش سنگین بوده، منم تا اونجایی که تونستم بهش انرژی میدادم. جاتون خالی یه نیمرو زدیمو چنتا از بچه ها هم اونجا دیدیم. محمد گفت که من میزون نیستم از ایستگاه هفت تا پنج رو با تله کابین برگردیم. با اینحا که میدونستم زیاد فرق نمیکنه گفتم باشه. و حرکت کردیم پایین حدود 3:30 ایستگاه 5 بودیم و یه میوه زدیمو محمد نمازشو خوند راه افتادیم پایین. یه جا یه آوازی اومدم ولی همش میترسیدم بهمن بیاد چون برف خیلی خوابیده بود. وسطای راه بودیم که شب شد.ساعت 6 رسیدیم ایستگاه 2 و بدون توقف ادامه دادیم تا چشمه و کافه کنارش که یه چای و نسکافه زدیم و دوباره مریم خانم یکی از بچه های تور رو اونجا دیدم. خلاصه تا پایین که همون بام تهران یا مجموعه تفریحی توچال میشه با هم اومدیم و تا از کوچه پس کوچه های ولنجک و سعدآباد و زعفرانیه تا تجریش پیاده گز کردیم.از کنار کاخ که رد میشدیم یاد خانم امیری افتادم. تجریش محمد نشستو من رفتم ماشینو از دربند بیارم. سوار ماشین که شدم برف پاک کنو زدم تا یه خورده شیشه تمیز بشه دیدم شیشه مات شد ، نگو آب رو شیشه یخ زد. ساعت حدود 9 رسیدیم خونه و ولو شدم.

بقیه ی تصاویر در   ادامه مطلب





:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 18:31 توسط فرید|


همه جای شهر برای مراسمی که گویا همگانیه آماده شدن و نماد سیاه که بازگو کننده ی شاید عزاداری باشه پر شده. کنجکاویم سبب میشه برم از خودشون بپرسم. از پاسخ های مردم اینطور میفهمم که ...

در ایام قدیم حدود هزار و خورده ای سال پیش مردی عرب که نامش حسین و یکی از نوه های پیامبر کیش اسلام بوده بنا به اجابت خواسته ی مردم عراق که مبارزه با حکومت مرکزی وقت یعنی یزید ، سفر میکنه. حکومت هم که مطلع میشه و این سفر رو قیام یا مقدمه ی قیامی تلقی میکنه و نیروهای امنیتی و ضد شورشش رو برای برقراری امنیت به طرفش گسیل میکنه .

خلاصه جنگی بینشون در میگیره و به علت کمیت اندک شورشی ها یا اغتشاش گر ها ، سرکوب و به طرز غیر انسانی ای کشته میشن . هر چه سوالای من بیشتر میشه جزئیات اونها هم بیشتر میشه ، مثلا فلان سربازی در گوشه ای از جنگ به سرباز کناری اش چیزی نجوا کرده . من پیش خودم فکر میکنم اگر به اندازه ی نصف افراد حاضر در اونجا مورخ بوده و وقایع رو ثبت میکردند ، شاید باز هم اینقدر داستان و جزئیات باقی نمیموند و جالبتر  وقتی به تاریخ ایران رجوع  میکنم میبینم که سابقه ی این مراسم ها از حکومت صفویه یعنی حدود 200 300 سال پیش شروع شده. (باز هم حکومت مرکزی ای دیگر) و جالب اینجاست که تا قبل از اینها مردم ایران از یورش اعراب به جز چند شهر کوچک در شمال ایران، سنی مذهب بودند. یعنی اون حکومت یزید رو جانشین پیامبرشون میدونستند. برام خیلی سوال پیش میاد. وقتی مردم اینقدر به این شخص احترام میگذارند که بزرگترین همایش همگانی در تمام سال رو اونم به مدت 10 شب ، اختصاص میدن و به طور کلی کار این شخص سنبل و الگوشون هست چرا خودشون حتی مثل کشور های سنی مذهب همسایه و منطقه که یک به یک دارن رهبران و حاکمان مادام العمر خودشون رو سرنگون میکنن ، کاملا متفاوتند و یا بهتر اینطور بگم واژگون عمل میکنند ؟

سوالای متعدد و کم و بیش بزرگی از این همه تناقض تو ذهنم ایجاد میشه ، با یکی از تحصیلکرده های اینجا که مطرح میکنم در پاسخ بهم میگه یواش و من رو به شمال شهر میبره و سردر مجتمعی رو نشون میده و بهم میگه عده ای از کسانی که سوالای تو رو داشتند و بعضا هم میدونن اینجا نگه داری میشن. و من متوجه میشم که یا نباید به این موضوعات فکر کنم و یا نباید مطرح کنم.

چند لحظه تصور کردم از کشور دیگه ای به اینجا میام  چه میدونم مثلا کانادا ، آلمان .


از تایید کامنت افرادی که هویتشون معلوم نیست و آدرسی از خودشون بجا نمیگذارند ، معذوریم.


نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 1:47 توسط فرید|

     باز هم مثل شبهای دور   تو بالکن نیمه مرطوب از بارون پاییزی یه سیگار دود کردمو یه لیوان چای برا خودم ریختم و گذاشتم کنار میز مکتبیم که مشق خطی کنم. موسیقی اصیل هم آرام می نواخت. دو سطری که نوشتم نگاهم به چای افتاد که مثل پاهای خواب رفته م سرد شده بود و من در عالم کش و قوس و خال و خط هام فارغ . نا خودآگاه لبخندی زدمو شبهای قدیمم از خاطرم رد شد.

چه رکود خوشایندی ... .

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 1:47 توسط فرید|

اینم مورد علاقه ترین قطعه موسیقی من ،از زنده یاد مرتضی خان نی داوود

ببخشید اگه توش سوتی میدم بیش از این بضاعتم نیست.

اینجا کلیک کنید.


نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 14:25 توسط فرید|

شاید باورش سخت باشه اما یه ماهی بود که دست به قلم خوشنویسیم نبرده بودم تا امشب که به لقاء هم پیوستیم. وقتی میخواستم بعد مرکب برداریم قلمو رو کاغذ بگذارم فکر میکردم خیلی دستم افت کرده باشه اما خدارو شکر اینطور نبود. معلومه که اون شبای مشقم وفادارم موندن.

چرا باید زندگی اینجا جوری باشه که با هنرورزی نشه امرار معاش کرد. خیلی جالبه تابستون جایی تدریس میکردم هنوز که هنوزه پول ندادن بهم. در صورتی که شاید همون قدر پول بنزین و رفت و آمدم شده. اینجوری میخوایم بگیم هنر نزد ایرانیانست و بس؟ بگیم بود خیلی بهتره.

از این طرفم که ماشالا چهار سال درس خوندیم تازه باید یه غول دیگه رو همقد کنکور، به زیر بکشیم بنام آزمون ورودی کانون وکلا تازه بعد از قبولی و حدود دوسال کارآموزی پروانه ی وکالت بدن و دویدن دنبال دفتر و مشتری و پرونده شروع بشه. چه مملکت گل و بلبلی ساختن یا ساختیم. دست مریزاد.

اینا منو نا امید نمیکنه ؛ یاد گرفتم که خودمو با شرایط وفق بدم اما این رسمش نیست و بقول معروف در رو یه پاشنه نمیچرخه. همین قذافی هم روزی شوکتی داشت طرفدارانی داشت که براش شعار میدادن . بعد خدا همه کاره ی خودشون میدونستن ولی عاقبت ستمکاریاش این شد که دنیا  دید. امیدوارم اون روز زودتر برسه یا برسونیمش.
راستی شاید یکی از تمرینامو با طنینم، براتون بگذارم تا بهانه ای بشه برای نزدیکی  دل من و شما.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 2:39 توسط فرید|





قذافی را کشتند من اما هنوز زنده ام،تو نیز.چه فرق می کند که اسم زادگا
همان سرت باشد،تهران باشد یا بغداد،ما همه زاده استبدادیم و خود کامگی ارثیه ماست.ما می دانیم چگونه از هر جایی لیبی درست کنیم.ما خانه را لیبی می کنیم،ما کوچه را لیبی می کنیم ما مدرسه و مسجد را لیبی می کنیم.موبایل هایتان را بردارید به کوچه ما بیایید تا از قذافی عکس بگیرید ،نه از جنازه ای با صورتی خونی و تنی بی لباس که از هزار قذافی زن...ده ،دیکتاتورهایی در هر قد و قواره و سن وسال وشکل و شمایلی که بخواهید.همه مان اسلحه ای طلایی داریم در دستهایمان در جیبها و کیف هایمان در قلب و در اندیشه مان و بلدیم چگونه شلیک کنیم به هر آنچه که شبیه ما نیست.بگذار دموکراسی هزار سال دیگر هم منتظر ما بماند،ما او را به خود راه نمی دهیم.به خبرگزاری ها بگویید اخبارشان را تصحیح کنند:قذافی نمرده،قذافی نام تک تک ماست!


(عرفان نظرآهاری)

به نقل از آیاز

نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 10:28 توسط فرید|

خیلی وقت بود از این دست مطالب نمینوشتم اما نمیدونم چرا شاید روحیه ی حق گراییم باعث شد یا شایدم وقت آزاد.

گاهی وقتی به یاد میارم عنوان ایرانی دارم نمیدونم باید سرافراز بشم یا نه    یا شایدم باید بین بیگانگان ایرانی نما ، که تیشه به ریشه ی این فرهنگ گذاشته اند و نمیدانم چقدر دیگر می خواهند بزنند ، تمایز بگذارم .

چندی پیش از رسانه ها شنیدم شخصی که چند فیلم و سریال با گرایش مذهبی و حاکمیتی،بازیگری و کارگردانی کرده است، در اظهار نظری نسبت به آمدن آنجلینا جولی به ایران شکر پراکنده اند که سینمای ایران فاحشه خانه است و هم ایشان را فاحشه ی بین المللی نامیده.

من وقتی فهمیدم این هنرمند از سراسر نقاط دنیا کودکانی رو در خانه ی خودش نگهداری میکند و نه اینکه حتی شبها در خانه هاشان غذا بگذارد بلکه در کنار دیگر فرزندانشان آنها را بزرگ میکند.کاری که شاید حتی پیشوایان این آقا هم نکرده اند چه رسد به خودش. بگذریم جوابیه این خانم را به آن آقا بخونید

من که شخصا  وقتی خوندم یاد جواب نامه ی داریوش سوم به نامه ی عمر خطاب خلیفه ی تازی  افتادم.




آقای سلحشور عزیز،
متن ترجمه‌ی شده‌ی سخنان شما را در باره‌ی خودم و سینمای ایران خواندم و بسیار متاسف شدم. من آشنایی زیادی با سینمای ایران نداشتم. قبلا نام‌هایی مانند امیر نادری، داریوش مهرجویی، عباس کیارستمی، رخشان بنی‌اعتماد… و تنی چند را شنیده بودم و موفق به دیدن برخی از آثار سینمایی ایشان شده بودم اما افتخار آشنایی با شما را نداشتم حرف‌های شما مرا واداشت تا در مورد سینمای ایران بیشتر تحقیق کنم و این به قول شما حکایت همان عدوی ست که سبب خیر می‌شود. در تحقیق من از سینمای ایران با نام میرزا ابراهیم‌خان صحاف‌باشی آشنا شدم که جهان‌گردی روشنفکر بود و نخستین پرزکتور را به ایران آورد و اولین سینما را در ایران تاسیس کرد. او سفرنامه‌یی دارد. در مقاله‌یی خواندم که در سفرنامه‌اش ماجراهای مختلفی از لندن آن سال‌ها، اواخر قرن نوزدم، نقل می‌کند و از جمله می‌نویسد:« (نقل به مفهوم) دو ثلث زنان لندن فاحشه‌اند و یک ثلث دیگر هم چنین‌اند اما نمود ندارند.» احتمالا به این دلیل او زنان قرن نوزدهمی لندن را فاحشه می‌دانسته است که با مردان دست می‌داده‌اند، لبخند می‌زندند و گاه بدون کلاه و روسری در معابر عمومی دیده می‌شدند و از نظر او این‌کارها را فقط زنان فاحشه انجام می‌داند.(شرح حال خواندنی میرزا ایراهیم خان صحاف‌باشی) به هر روی این‌گونه که پیداست امروز نیز بعد از صد و اندی سال شما هم ملاک‌تان برای فاحشه خواندن و هرزه نامیدن دیگران همین «آزاد بودن» است و من خوشحال هستم که شما مرا با این تعبیر و تفسیر «هرزه» می‌نامید و اگر سینمای ایران را «فاحشه‌خانه» می‌خوانید درواقع دارید از این سینما تعریف می‌کنید و اگر بخواهیم حرف شما را برگردانیم به سخن دنیای پیشرفته «فاحشه‌خانه» می‌شود «خانه‌ی آزادی‌خواهان» و من قبول دارم برخی از زنان سینمای ایران زنان آزاده و آزادی‌خواهی هستند که در منظر شما «هرزه» دیده می‌شوند.
اجازه بدهید مانند دوستان‌تان شما را حاج فرج صدا کنم و بگویم حاج فرج عزیز شاید شما ندانید اما من دختری به نام زهرا دارم که در اتیوپی به دنیا آمده است و من او را به فرزندخوانده‌گی قبول کرده‌ام و مانند سه فرزندی که از برد به دنیا آورده‌ام و مانند پسر کامبوجی و ویتنامی‌ام دوست‌اش می‌دارم. کمی دنیای خود را وسیع‌تر کنید بی‌شک چهره‌ی‌تان هم از این حالت عبوس نجات پیدا می‌کند و کمی زیباتر می‌شوید چهره‌ی زیبا مهم نیست و اینقدر از این که چهره‌ی زشتی دارید نسبت به زیبارویان حسادت نکنید روح زیبا نایب است وگرنه تا دلتان بخواهد یوسف و زلیخای زیباروی روی زمین به عمل می‌آید.
اگر ما هم مانند شما در دو قرن پیش زنده‌گی می‌کردیم «برد» شما را دعوت به دوئل می‌کرد و اگر فیلم «تروا» را دیده بودید حتما از این تهدید تن‌تان می‌لرزید و حتما بسیار خوش‌حال هستید که ما چند قرنی پیشرفته‌تر هستیم و مردان خود را صاحب زنان‌شان نمی‌دانند و شما را دعوت به دوئل نمی‌کنند. اما من شما را دعوت می‌کنم که با دیدی فراخ‌تر به زنده‌گی و انسان و تاریخ و جهان بنگیرید شاید از این بیماری ویران‌گر نجات پیدا کنید و چون «زلیخا» جوان و زیبا شوید.

با بهترین آرزوها
آنجلینا جولی ویت

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 18:5 توسط فرید|


       یه روز که با دوستانم رفته بودیم وسط جنگلای مازندران کنار یه برکه ی زیبا بنام کِلااَستِل (عکس پایین) کمپ زده بودیم ؛ صبح که بیدار شدیم یه گله گوسفند از دامنه ی تپه های سبز و لابلای درختچه ها به سمت ما میومد و دو چوپان به دنبالش. که یکیشون یه پیرمرد خمیده اما سر حالی بود که حدودا 90 سالش میشد.
برج خرداد بود و ما میدونستیم ازشون میتونیم شیر گوسفند بگیریم. به دوستم که اصلیت اونجا رو داشت گفتم : وقتشه که گوسپند شیر بگیری.
با اشتیاق رفت و  ما از دور میدیدیم که کنار پیر مرد نشست و خیره بهش نگاه میکرد و اونم در حالی که سرش پایین بود و مشغول کاری زیر لب صحبت میکرد.
وقتی با یه ظرف شیر برگشت انگار معجزه ای دیده بود و سکوت کرده بود.
پرسیدم چرا انقدر طولانی شد عماد ، گفت:
عجب آدم عجیبی بود.
تعریف کرد و گفت که ازم پرسید پسر کی هستم وقتی گفتم شناخت و گفت: من برای پدرت چوپانی کردم (پدر و عموی دوستم از بزرگان و معتمدان منطقه بوده و هست، و همینطور ملاکین)

میگفت اوایل حکومت رضا شاه پدرت یا عموت (دقیق یادم نیست) بر سر مسئله ای با یه ژاندارم برخورد کرد و جر و بحث در گرفت که حق با ما بود اما میون بحث اون ژاندارم بی مقدمه سیلی محکمی به صورتش زد و پا روی حقش گذاشت.


پیرمرد قسم میخورد که گذشت تا بیست سال بعد همون ژاندارم رو دیدم که با مافوقش بحثش شد که مافوقش میون جمعیت و اهالی اون منطقه همون سیلی رو به صورت اون سروان نواخت.
و ما تا دقایقی خیره تامل میکردیم و من یاد این بیت افتادم 

آنقدر گرمــــــــست بازار مکــــافــــات عمـل
گر به دقت بنگری هر روز روز محشرست

ما بقی تصاویر این سفر در ادامه ی مطلب





:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 16:26 توسط فرید|



:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 18:49 توسط فرید|

دیشب داشتم طنینمو (تارم) کوک میکردم که تار سل گسیخت و باهاش دل منم. فهمیدم دل  از پوست تار هم نازک تره

میشه سیم تار رو عوض کرد و بعد نواختش ولی دل آدم چطور

راستی چه سکوتی این دنیای مجازی رو فرا گرفته رفقا کم پیدا شدن

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 11:44 توسط فرید|







سلام
 اینم عکس جیپسی خانوم شیطون و دوستداشتنی که شوکای عزیز سفارش داده بود
وقتی منو بعد از یه روز میبینه از دور تند میدوئه طرفمو دستاشو میذاره روشکمم منم برای اینکه تربیت بشه و نپره رو کسی یا خودم بر میگردمو میگم ا ا
بعد که به قول معروف سگ محلش کردم جلوم میشینه و منم میگم آفرین دختر خوب و ناز و نوازشش میکنم.
خیلی باهوشه به اجداد ژرمنیش رفته

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 19:58 توسط فرید|

سلام به دوستای گل خودم

چند وقتیه که حسابی وقتم پر شده و دسترسیم به اینترنت کم. البته تقریبا تا یه هفته ی دیگه حل میشه و محل کارمم اینترنت وصل میشه.

عید فطر جاتون خالی رفتیم دماوند ، و جمعه ش با یکی از دوستای وبلاگی ملاقات کردم که خیلی برام جذاب و هیجان انگیز بود هم خودش هم محل کارش و هم عکسایی که گرفته بود تو سیستمش دیدم . و چقدر شخصیت آرومی داشت البته بگما اون محل کار شاهانه این تاثیرات رو هم میذاره و یه همسر مهربون.

محل کارم تو بومهنه که یه سوله ی 500 متری داریم جهت دپو و همینطور یه خانم کوچولو ی نگهبان بنام جیپسی که بیچاره رو گوشاشو بریده بودن. خیلی بازیگوشو با مزه ست حالا اگه فرصت شد عکسشو میذارم حتما.

ولی من همیشه دوس داشتم اگه فضا میداشتم یه سگ تربیت کنم برای خودم (چون واقعا دوست خوبی برای انسانه) حالا که موقعیتش پیش اومده احتمال زیاد یه دونه بگیرم اونم از این نژاد که اسمش مالاموت آلاسکاییه




واقعا زیبا و باوقاره



نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 23:13 توسط فرید|

درود

نگاره های سفر رو براتون گذاشتم تا شما هم به گونه ای با ما همسفر باشید.





:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 15:9 توسط فرید|


در کوهنوردی قوی ترین فرد گروه کسیست که ضعیف ترین فرد گروه را به قله برساند.

این جمله رو جایی دیدم

درود به دوستای خوب خودم

آخر همین هفته قراره بریم برنامه پیاده روی طالقان تا تنکابن همون برنامه ای که سر از کلاردشت درآوردیم. بازم میگم دوستانی که آمادگی و تجهیزات اولیه رو دارن و تمایل داشتن اطلاع بدن. خوشحال میشیم از این دریچه همسفر بشیم.

از خودم بگم که یه خورده هفته ی شلوغی داشتم ولی با این حال از لذت خوندن کامنتاتون محروم نبودم.این جمعه هم با بچه های گروه رفتیم قله ی توچال از مسیر کولکچال و پیازچال و از دره ی اوسون برگشتیم ، یه جورایی پیش برنامه ی هفته ی دیگه بود.

بعد از یه ماه دوباره رفتم باشگاه و شروع کردم و موهام داره اعصاب خورد کن میشه چون میخوام بلندشون کنم و فرفری شده حسابی مخصوصا پشت .

ممنون که به یادم هستید دوستای خوبم

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 2:9 توسط فرید|



کوه ها به من آموختند :


زندگی چون کوه نوردیست ، نباید از شیب ها اجتناب کرد چون هم آنها هستند که ما را به قله میرسانند   و    به سراشیبی هایش نباید دل خوش کرد زیرا قطعا موقتی خواهند بود.


فرید شفیعی

نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 1:26 توسط فرید|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت